محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

5382

تاريخ الطبرى ( فارسي )

( 354 اى امير مؤمنان ، رفتار دو عمر را از ياد كسان بردم . » گويد : رشيد خشمگين شد و به هيجان آمد و يك گلابى برگرفت و به دو زد و گفت : « اى پسر زن بوگندو ، دو عمر ، دو عمر ، فرض كنيم اين را دربارهء عمر بن - عبد العزيز تحمل كنيم دربارهء عمر بن خطاب تحمل نمىكنيم . » يكى از فرزندان عبد الله بن عبد العزيز عمرى گويد : رشيد گفته بود : « به خدا نمىدانم دربارهء اين عمرى چه كنم ، خوش ندارم به دو پردازم كه اخلاف وى را منفور دارم ، اما مىخواهم طريقه و مسلك وى را بدانم و به كسى اعتماد ندارم كه سوى وى فرستم . » گويد : عمر بن بزيع و فضل بن ربيع گفتند : « ما مىرويم . » گفت : « شما برويد . » گويد : آن دو كس از عرج سوى محلى رفتند در صحرا به نام خلص و چند بلد از مردم عرج گرفتند و چون به منزل عموى رسيدند نيمروز به نزد وى رفتند كه در مسجد بود . شتران خويش را با كسانى از يارانشان كه همراهشان بودند بر در مسجد نهادند و به نزد وى وارد شدند و در زى پادشاهان با عطر و جامه و بوى خوش نزديك وى نشستند . وى در مسجد خويش بود ، به دو گفتند : « اى ابو عبد الله ، ما فرستادگان كسانى از مردم مشرقيم كه پشت سر ما هستند به تو مىگويند از خداى بترس و اگر مىخواهى قيام كن . » گويد : به طرف آنها نگريست و گفت : « واى شما براى چه و براى كه ؟ » گفتند : « تو » گفت : « به خدا خوش ندارم با مقدار حجامتى از خون يك مرد مسلمان به پيشگاه خدا روم و آنچه آفتاب بر آن طلوع مىكند از آن من باشد . » گويد : و چون از او نوميد شدند ، گفتند : « چيزى همراه ما هست كه در كار معاش خويش از آن كمك گيرى . »